به گزارش روابطعمومی حوزه هنری انقلاب اسلامی، چهاردهمین جلسه از فصل دوم برنامهٔ «شاهنامهخوانی»، روز شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵، با تدریس یوسفعلی میرشکاک، شاعر و پژوهشگر، به همت دفتر پاسداشت زبان فارسی در سالن سلمان هراتی حوزه هنری برگزار شد.
در ابتدای این نشست، میرشکاک با اشاره به باورهای کهن ایرانیان، گفت: یکی از ترسهای دیرینهٔ ایرانیان این بوده که در تاریکی، هر موجود ناشناختهای را با نام خدا دفع کنند. این رمز و راز را در داستان رستم و دیو سفید نیز میبینیم؛ جایی که رستم، نام خاص حضرت حق را بر زبان میآورد و چهرهٔ دیو دگرگون میشود.
او در ادامه به مفهوم «فَر» در فرهنگ ایرانی اشاره کرد و افزود: در عالم ولایت، نشانهای به شکل دایره یا خال سیاه، که نماد نبوت و ولایت بوده، وجود داشته است. این نشانه را در شخصیتهای شاهنامه نیز میتوان دید. همچنین گذر زمان و پیری، هرچند بر پیکر اثر میگذارد، اما فرّهٔ شهریاری را از میان نمیبرد. وقتی در شاهنامه میخوانیم که کهنسالی باعث زوال فرّ میشود، در حقیقت کنایه از خرفتی و کاهش تواناییهاست.

میرشکاک با تأکید بر همگانی بودن «فرّ»، بیان کرد: زیبایی در خوبرویان، نوعی فرّ است که انسان را بیاختیار جذب میکند و کششی ورای عقل دارد. اما این فرّ تنها ویژهٔ بزرگان نیست؛ هر کسی به اندازهٔ خود از فرّ بهرهمند است. فرّ رفتگر، رفتگری است؛ فرّ کارگر، کارگری است و هیچ موجودی بدون فرّ نیست.
او خاطرهای از دوران جوانی خود نقل کرد و گفت: شبی تا دیروقت مشغول خواندن و نوشتن بودم. ناگاه به سقف نگاه کردم و یاد روزگاری افتادم که بنا بودم. با خود گفتم: خدایا، امروز قلم و کاغذ و میزی دارم، این لطف را شامل حال دیگران نیز بگردان. اما لحظهای بعد به خود آمدم و دیدم که باید برای نان به نانوایی بروم. وقتی نان را گرفتم، دیدم خمیر است. نانوا نان را پس گرفت و گفت از جای دیگری بگیر. این همان فرّ است؛ یعنی هرکسی جایگاه خود را برتر از دیگران میبیند و گمان میکند آنچه خدا به او داده، ویژهٔ اوست؛ در حالی که خداوند همه را چنان آفریده که به کمترین داشتههایشان قانع باشند.
او در ادامه به فرّ ستمگران اشاره کرد و گفت: فرّ بیدادگر، فرّ ضحاکی است که از فرّ ابلیسی برخوردار است. هر که ستم کند، فرّ ابلیسی در او جاری شده است. ابلیس پس از آنکه دید نمیتواند بر آدم چیره شود، موجودی به نام خناس را به نزد حوا فرستاد. آدم که عاشق حوا بود، هنگام کار، یاد او میکرد و چون خناس را در کنار حوا دید، او را کشت. ابلیس بارها خناس را زنده کرد و آدم باز او را هلاک ساخت. سرانجام، آدم خناس را خورد و ابلیس او را صدا زد که صدای خناس از درون آدم برخاست. ابلیس گفت: من همین را میخواستم. این حکایت، نشاندهندهٔ نفوذ سرشت ابلیسی در وجود آدمیزاد است.
نظر شما